نفسم
گرفت از این شب، درِ این حصار بشکن درِ این حصارِ جادوییِ روزگار بشکن
چو
شقایق از دلِ سنگ، بر آر رایتِ خون، به جنون، صلابت صخره کوهسار بشکن
تو که
ترجمانِ صبحی، به ترنّم و ترانه لبِ زخم دیده بگشا، صفِ انتظار بشکن
سرِ آن
ندارد امشب که برآید آفتابی؟ تو خود آفتابِ خود باش و طلسمِ کار بشکن
بِسُرای
تا که هستی، که سرودن است بودن به
ترنّمی دژِ وحشتِ این دیار بشکن
شبِ
غارتِ تتاران، همه سو فکنده سایه تو به
آذرخشی، این سایه دیوسار بشکن
ز برون
کسی نیاید چو به یاری تو، اینجا تو ز
خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن
(شفیعیِ
کدکنی)
عاشق
مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید
این
عشق به اختیارِ کس نیست دانم که همین قدر
بدانید
هرگز
مبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید
آبِ
رخِ عاشقان مریزید تا آب ز چشم خود
نرانید
معشوقه
وفای کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانید
این
است رضایِ او که اکنون بر رویِ زمین یکی
نمانید
این
است سخن که گفته آمد گر نیست درست بر
مخوانید
بسیار
جفا کشید آخر او را به مرادِ او رسانید
این
است نصیحتِ سنایی عاشق مشوید اگر توانید
(سنایی)
بادکنک
فروش
اندوهش را درون بادکنک می دمد و
بغضش را
فریادش را می دمد و
رویایش را
و در شلوغ ترین جای شهر
می گرداند
سنگینی این همه را
کیست که دریابد
کودک بادکنک فروش
http://www.4shared.com/audio/cUWGoHTo/_-_online.html
ای دیر
بدست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندر من
و چون دود برفتی
چون
آرزوی تنگدلان دیر رسیدی چون دوستی
سنگدلان زود برفتی
زان
پیش که در باغِ وصالِ تو دلِ من از داغِ
فراق تو بر آسود برفتی
نا گشته
من از بندِ تو آزاد، بجستی نا کرده مرا
وصلِ تو خشنود برفتی
آهنگ
به جانِ من دلسوخته کردی چون در دلِ من
عشق بیفزود برفتی
(انوری
ابیوردی)
دریچه
ها
ما چون
دو دریچه، روبه روی هم آگاه ز هر بگو
مگوی هم
هر روز
سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز
آینده
عمر
آینه ی بهشت، امّا ... آه بیش از شب و
روزِ تیر و دی کوتاه
اکنون
دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از
دریچه ها بسته است
نه مهر
فسون، نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که
هر چه کرد او کرد
ماث (مهدی اخوان ثالث)
توضیح درباره بیت 3 :
عمر ما (زندگیِ ما دو نفر)، مانند بهشت است (آینه ی بهشت
است) اما مانند شبِ تیرماه و روزِ دی ماه کوتاه است.
ای قوم
به حج رفته کجایید، کجایید؟ معشوق همین
جاست، بیایید، بیایید
معشوقِ
تو همسایه ی دیوار به دیوار در بادیه
سرگشته شما در چه هوایید؟
گرصورتِ
بی صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه
و هم کعبه شمایید
ده بار
از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از
خانه بر این بام برآیید
آن
خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید از خواجه
ی آن خانه نشانی بنمایید
یک
دسته ی گل کو، اگر آن باغ بدیدیت؟ یه
گوهر جان کو، اگر از بحر خدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولوی
مرگِ
قو
شنیدم
که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و
فریبا بمیرد
شبِ
مرگ تنها نشیند به موجی رَوَد گوشه ایی
دور و تنها بمیرد
در آن
گوشه چندان غزل خواَند آن شب که خود در
میان غزلها بمیرد
گروهی
بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد،
آنجا بمیرد
شبِ
مرگ، از بیم، آنجا شتابد که از مرگ غافل
شود تا بمیرد
من این
نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی
به صحرا بمیرد
چو
روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش
دریا بمیرد
تو
دریای من بودی آغوش وا کن که می خواهد
این قوی زیبا بمیرد
مهدی حمیدی شیرازی
این شعر را حبیب به صورت ترانه نیز خوانده است.
تبلیغات

